تا آخرخون مطیع ره بر هستیم...

:: تا آخرخون مطیع ره بر هستیم...

+ گاهی که خدمت آقا می رفتیم،می دیدم آقا که صحبت می کنند صیاد تندتند یادداشت برمیدارد.آخرین بار عیدغدیر بودو برای تبریک خدمت آقا رسیده بودیم.آقا که شروع به حرف زدن کردند،صیاد دفترچه اش را برداشت وشروع کرد به نوشتن.وقتی برمی گشتیم از او پرسیدم"حاج علی برای چی موقع سخنرانی اقا یادداشت برمیداری؟حرفهای ایشون رو از تلویزیون پخش می کنند."گفت:"اجرای امرفرمان ده برای ما لازمه و تاخیر در اجرای فرمان ده برای ما قبح داره .من باید از صحبتها یادداشت بردارم.دیگه منتظراخبار ساعت دونمیشم.همونجا یادداشت می کنم.بعد در فاصله ای که مینشینم توماشین،این صحیتها رو به دستو العمل تبدیل می کنم.وقتی به ستادکل رسیدم،میدم برای تایپ وبعدهم اجرا.توشاید حرفهای آقا رو سخنرانی تلقی کنی ولی برای من این حرفها سخن رانی نیست،دستوره.از همون لحظه ایکه می شنوم،تکلیف یه گردنم می آد که امری رو از فرماندهم گرفته ام و باید اجراش کنم.تا ستادکل برسم وقت رو تلف نمی کنم."

این دید صیاد بود؛یک دید نظامی هم راه با ایمان واخلاص.اخلاصی که من در کمتر کسی دیدم و همین هم هست که به کارهای صیاد ارزش می دهد،یعنی اخلاصش.



++مشهدی ها رسم دارند صبح روز بعددفن می روند سرخاک.ما هم باید زودتر می رفتیم و فرش و وسایل دیگر را می بردیم.صیح زود رفتیم حرم امام ونماز صبح را به جماعت خواندیم.بعد رفتیم سرخاک.آن جا که رسیدیم،دیدیم رفت و آمد هست وانگار کسی زودترازما آمده.گفتیم یعنی کی می تواند باشد.

اقا بودند؛آقای خامنه ای.ما را که دیدند گفتند"چند وقت است که از امیرم دور شده ام.دلم برایش تنگ شذه است..."


از کتاب خدا میخواست زنده بمانی؛شهید علی صیاد شیرازی


# تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...




منبع : پــله پــله تا ـخــداتا آخرخون مطیع ره بر هستیم...
برچسب ها : صیاد ,یادداشت ,رفتیم

مثل غرور زخمی ایران*

:: مثل غرور زخمی ایران*

با فریاد ازخواب می پرد.دوباره هجوم همان خوابها و کابوس همان حمله ها...تازه بود که دیگر فریاد کمک و العطش برادرش از زیر پای دیگران و خنده های مستانه ماموران را به خواب نمی دید اما دوباره...


اربعین در بین الحرمین بود که در رویایش تشنه لب به دنبال چشمه می گشت وصدای برادرش...دوباره صحنه جوانان به خون خضاب شده  دنیا را تاز کرده بود؛

آب می نوشید وخون بالا می آورد؛مسواک میزد و دندانهای خونیش فریادهای وحشیانه اش را به دنبال داشت؛ غذا میخورد و هل من ناصر می شنید؛دیگر دنیایش تباه شده بود...هنوز هم خبری از برادرش به دست نیامده بود؛مردم بی تفاوت از حوادث از کنارش می گذشتند وتنها گاه گاهی که در شلوغی مترو کسی به خنده می گفت"منای دوم الان رخ میده!"وخنده دیگران...چشمانش کاسه خون می شدند و کمک برادرش در گوشش طنین انداز...

شیخ نیجریه را به خون کشیدند وبردند ودوباره پس ازمدتی همه جا سکوت؛و او در فکرش مدام به هانی بن عروه می اندیشید؛به این که چند روز پیش در مسجد کوفه بود و مامن "فزت و رب الکعبه"آرامگاه هانی گشته بود...خون شیعه ها در رگهای برادران کشورشان می جوشید وآنان به سمتشان تیر رها می کردند؛ذهنش یاری نمی کرد..هنوزهم فریاد کمک مسلمانان میانمار را از یاد نبرده بود...

هنوز چهل روز از خون های به زمین ریخته شده نگذشته که شیخ نمرهم تیر باران گشت؛اصلا انگار هواشناسی امسال تنها  بارش تیر را پیش بینی می کرد؛دوباره همان صحنه ها ودوباره همان مشتهای گره خورده...برادرش هنوز ازاو کمک میخواست ...هنوزدر چنگال پلید شیطانیان اسیر بود...

اما آن شب..سرش درد میکرد و زود به خواب رفت؛خوابی که برای مدتی خالی از فریاد ها وحمله ها به استقبالش می آمد اما دوباره نیز برادرش به خوابش آمد وگفت برادرم دریاب...و ازخواب پرید



صبح شد ؛نوزده دی بود..دوباره به یاد همان عهد هر ساله اش کلاه برسر کرد؛چکمه اش را پوشید و پیاده راهی امامزاده چیذر ... به آنحا رسید،شمعی بر سرمزار شهید روشن کرد و زیارت عاشورا مرهم اشکهایش شد.. خواند"اللهم اجعل مماتی ممات محمد و آل محمد "باد وزید؛شعله های شمع نابود گشتند و بارش برف..صدای گوشیش بلند شد؛شهادت برادرتان تبریک..امروز به دیدار می آیند ..و پیامک خبری"قلب راکتور اراک.."چشمانش سیاهی رفت و دستانش سست وبی اراده به دورش می چرخید؛دانه های برف لبخند شهید را پوشاندند به حریم امامزاده پناه برد و دست به دامن ضریح امن یجیب زمزمه کرد...قلبش هرلحظه کندتر میزد و برادرش را میدید که در آغوشش لبخند برلب دارد ...صدای آمبولانس را می شنید و قلبش...این بار تیرها به مقصد قلب او باریدند؛شهید مدافع حرمی را در پناه امامزاده طواف میدادند...قلبش تیر می کشید...


*میلاد عرفان پور

+داستان 

منبع : پــله پــله تا ـخــدامثل غرور زخمی ایران*
برچسب ها : برادرش ,فریاد ,قلبش ,امامزاده

خاطره

:: خاطره

ازخانه بیرون می زنم.هوا تاریک است.عرض خیابان را طی میکنم تا به ایستگاه اتوبوس برسم.اتوبوس از راه میرسد وناگهان به خودمی آیم که باز هم اشتباه !این مسیرچهارساله هنوزهم مرا رارها نکرده...دوباره برمیگردم واین بار سوار اتوبوسی می شوم که 180 درجه مسیرش متفاوت است.صندلی کنارپنجره را نشان میکنم وخیره می مانم به اتوبوس هایی که مقصدشان نوجوانیهای من است و ارزو میکنم کاش بازهم مسافرشان بودم...پر میکشم به آن چهارسالی که صبح ها کوله ام رابه دوش می انداختم؛زودترازهمه راهی مدرسه می شدم و یکی یکی باآمدن بچه ها روز دیگری را آغاز میکردم...راننده بلند مقصد رااعلام میکند درصف پیاده شدن می ایستم و ناخودآگاه خودرا برای ازجلو نظام آماده  می کنم!کارت بلیطم را ازکیف درمی آورم ؛این صدای دستگاه است یاآهنگ پایان زنگ؟!



خسته نباشیدی حوالی راننده و معلم میکنم..همگی به حیاط می رویم تا حجم درسهارا باپرتاب گلوله برفی کم کنیم.ناظم صدا می زندهمگی داخل و بعد دوباره صدای دستگاه!وارد ایستگاه مترو میشوم و در انتظار آمدن قطار همه مسافران ازجا بلند شده پ و جلومی آیندتا سوار قطار شوند.ماهم ازهم سبقت میگیریم تا قبل از ورود معلم وارد کلاس شویم!

قطار میرود من به مقصد می رسم ،مراقبم تا روی برفها لیز نخورم واتوبوسی را سوار میشوم که آن چهارسال منتظربود تا مرا به مقصدجدیدم برساند ...سربالایی دانشگاه را که طی میکنم خنده ام میگیرد!آخر آن قدیمها از نظرمن سخت ترین مسیر همان خیابان طولانی مدرسه بودکه باید پیاده طی میشد!

برگه آخرین امتحان را جلویم می گذارند ومن قبل از شروع چشمانم را می بندم  و به دنبال آرامش آن سالها،پیش از شروع امتحان دعای عهد را زمزمه میکنم؛تنها اشتراک مانده همین نوشته بالای برگه است:"بسمه تعالی"...

یادش بخیر آن روزها که می گفتند دلتنگ خواهید شد می خندیدیم که مگر میشود؟!اما حالا می بینم که شده است و بازهم میخندم و به این فکرمیکنم که یعنی چهارسال بعد دلتنگ این روزها خواهم شد؟!


راستی چهار سال بعد قرار است کجا باشم؟!


منبع : پــله پــله تا ـخــداخاطره
برچسب ها : میکنم ,قطار ,اتوبوس ,سوار ,صدای دستگاه

نقطه ی صفر شروع

:: نقطه ی صفر شروع
گاهی هم می شود که آدم در زندگی به جایی برسد که از نظرش ته ته خط است،که دیگر توان ادامه ندارد..
گاهی هم می شود به جایی رسید که فکر کنی باید از قطار دنیا پیاده شوی ،که دیگر هیچ نیروی غیبی و غیر غیبی هم نمی تواند دستگیرت شود...
و به این فکر میکنی که همه توسلاتت اشتباهی بوده،که مسیررا اشتباه طی می کردی،که شاید آغوشی به رویت باز نبوده و در خیالاتش غرق شده بودی...
بعد ناگهان می بینی برایت دعوت نامه می فرستند،دعوتت می کنند به مجلس عزای خواهر غریبشان،که قسمتت می شود چهلم شهدای نیجریه در کنارشان باشی..
ناگهان چشم می گشایی و صدای بوق ماشین تورا به خود می آورد ؛ ساعت هشت از عوارضی رد می شوی و رادیو می خواند:اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی
بعد می بینی رسیده ای به دلیل خلقت عالم،چشمانت را می گشایی و می بینی قطره های اشک فرش راهت شده اند که وارد بهشت شوی و در بهشت به روی جهنمت باز شده است...
چشم می گشایی،آرام آرام گام برمیداری،اذن دخول زمزمه می کنی و تمام فضای حرم را زیارت امین اللهی پر می کند که سرشار از دلتنگی هایت برای کاظمین است...
ورودی صحن انقلاب را سرمه چشمانت می کنی،مبهوت خیره می مانی به کودکی که از عظمت آنجا اشک می ریزد و دختری که تند تند به همه زنگ می زند تا سلام دهند و تورا به باور می رساند که خواب نمی بینی...
قدم به قدم خیره می مانی به ضریحی که چقدر جایش در کاظمین خالی بود،به غریبی نگاه می کنی که غریبنوازی کرد و تویی که احساس غربت می کردی را به آغوش کشید تا غم غربتش و دلتنگی خواهرش را با او به عزا بنشینی...
چشم می گردانی و ماه را می یابی و از اوجهت رواق امام را می پرسی تا کمیل بشود راهنمای دلت و با خودت می اندیشی این شب پنج شنبه حتما زوار کربلا به تسلی ثامن الحجج در اینجا یافت می شوند...  بعد بوی عطر سیب تمام وجودت را پر می کند...
صبح جمعه می شود و از امام غریبت نشانه می پرسی این استقرت بک النوی؟..حتما او اینجاست؛برای تسیلت به جد بزرگوارش...



اما ناگهان تورا صدا می زنند،گامهایت را سریع تر برمیداری،خودت را می یابی که برکوه آرامش و اطمینان قدم برداشته ای؛اشکهایت مجال خداحافظی نمی دهند اما باید دعای وداع را زمزمه کنی تا راهی باز شود برای دیدار دوباره ات :اللهم لا تجعله آخر العهد من زیارتی...
در جهت خلاف صحن انقلاب،قدمهایت را تند می کنی که صدایی گوشهایت را نوازش می دهند؛وداع آخرت همزمان گشته با سلامی به صاحب و مولایت،که نشانی باشد برای دل درمامده ات که هنوز هم آغوشی به رویش گشوده است..
با صدا همراه می شوی،باران اشکهارا بدرقه سلامهای آل یاسین می کنی و از باب الرضا روبه روی گنبد طلا،سلام می دهی به دلیلی برای شروع دوباره: السلام علیک یا ضامن آهو
غزال دلت دیگر سردرگم نیست،ماشین با سرعت حرکت می کند و تو دیگر به پیاده شدن نمی اندیشی..
آماده می شوی برای شروعی دوباره؛تولدی دیگر و هرچقدر فاصله بین تو و خورشید تابان بیشتر میشود،با سوز بیشتری ناله می زنی:آمدم ای شاه پناهم بده...
تمام وجودت سرشار از احساس امنیت و آرامش است؛
آری؛آنجا برای عشق شروعی مجدد است...
منبع : پــله پــله تا ـخــدانقطه ی صفر شروع
برچسب ها : بینی ,تمام ,تورا ,ناگهان ,تمام وجودت

داستان یک کوچه

:: داستان یک کوچه
درس تاریخ تحلیلی صدر اسلام است و بحث فدک موضوع تحقیق دانشجویان .وقتی همه ارائه میدهند وهرکدام گوشه ای از فاجعه را بیان می کنند،استاد شروع می کند به شرح ماجرا..شروع می کند به گفتن ،از شروع ماجرا،از شهادت رسول خدا،از سقیفه ،از در سوخته...
در خودم مچاله می شوم،دوست ندارم صدای ناله ام درکلاس بپیچد اما صدای نفسهای عمیق یکی از دوستانم کمی آرامم می کند..زیان می گزم،صدایم نباید بلند شود،بچه های زهرا آستین به دهان گرفته اند...
استاد روضه خوان حضرت زهرا است اما سعی می کند تاجای ممکن جزییات را نگوید،صدایش می لرزد...
اشکهایم را تحریم می کنم...
دیگر استاد میخواهد بحث را عوض کند که..:
-استاد من سوالی دارم.می شود ماجرای کوچه بنی هاشم را بگویید؟من هیچ چیز نمی دانم...
گوشهایم داغ می کنند،ای کاش درب خروجی جلوی کلاس نبود و راه فرار برایم باز بود.گویا استادهم حس مرا دارد.سکوت عمیقش و نفس عمیق بعد ارآن گویای همین است..
طاقت شنیدن ندارم،اوهم طاقت بیان.
-ماجرای سنگینی است نمی توان اینجا گفت.
راست می گوید؛قلبم از حرکت می ایستد.او فقط سعی می کند در پس لرزه های صدایش کلمات کلیدی را بگوید.کاش کلاس در طبقه زیرزمینی تشکیل میشد یا چراغها خاموش بودند به جای طبقه هفتم...

-سخت است گفتن از در سوخته،کودک شش ماهه،میخ در،سخت است با دستهای بسته دیدن ناموست بر روی زمین و دست بالارفته ی نامحرم،سخت است گفتن از صورت کبود و دستهای کبودی که در تاریکی شب ناله های علی را به آسمان بلند کردند...
می گویند امام حسن هم آنجا در کوچه بود.پیش چشمان کودک خردسال،مادری را زدن سخت است گفتنش...بگذارید دیگر بحث را تمام کنیم.منتظر ظهور مهدی موعود هستیم تا ان شاءالله مادر راهم بیابیم..




و من به این فکر میکنم که چند چشم انتظار از دنیا رفته اند و او بحث را تمام می کند.سرم رابالا می آورم.قطرات اشک جمع شده در چشم ها خبر از قبر مخفی مدینه می دهند.
منتظرم کلاس تمام شود.تمام راه را می دوم.این بغض فرورفته باید فریاد شود.فرشته های آسمان هم زبان گرفته اند.هیچ کس اما از دل خون شده حسن فاطمه خبرندارد.آن چشمهای پاک چه ها که ندید...
میدوم.میخواهم زودتر از هیاهوی شهری که دوباره علی را تنها گذاشته  رها شوم.نفس کشیدن چقدرسخت است...
زمان در فاطمیه ایستاده است...
منبع : پــله پــله تا ـخــداداستان یک کوچه
برچسب ها : تمام ,کلاس ,کوچه ,استاد ,گفتن

گمشده

:: گمشده

شنیدن صدای گریه های کودکانه ای که از عمق وجود مادرش را می طلبیدآنقدر نزدیک بود که لحظه ای احساس کردم آن صدای هراسان مرا میخواند.زود برگشتم و آغوشم را به روی پسر بچه ی سه ساله ای گشودم که مرا با مادرش اشتباه گرفته بود و اشتراک چادر من ومادرش امیدی شده بود در دل کوچکش...
گریه ای کرد و با صدای هراسانش فریاد میزد:"خانم شما مادر منو ندیدید؟"
من که محو پریشان حالیش بودم،نمیدانستم او را چطور به مادر گمشده اش برسانم.خداراشکر،همان لحظه مادرش ازدور نمایان شد که با ترس و دلهره به دنبال پسرکوچکش میگشت.کودک به من مهلت نداد.با دیدن مادرش از فاصله ای دور،گویی همه دنیا را به او دادند.بدون توجه به من به سمت او دوید و در آغوش گرم مادرش هق هق گریه هایش را رها ساخت و مادرش با لبخندی پر از سکوت و نگرانی شکر خدا میکرد که گمشده اش را یافته است...
من هم خدارا شکر کردم که کودک مادر واقعی اش را یافت ،به این اندیشیدم که تاکنون چندبار به زعم خودم به دنبال امامم بودم اما در مسیر اشتباهی؛ به خانه آمدم و هق هق گریه هایم را در آغوش امامم رها ساختم...
آرامش بعد از آن،نتیجه ی نگاه های مولا به دل بیچاره ام بود؛بیچاره ای که هرازگاهی آرامشش را در سیاه بازار دنیا گم میکند؛امروز دوباره پیدا شد...
بهترین دوست هرکس،مولای اوست...

.بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیَّبٍ لَمْ یَخْلُ مِنَّا بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ نَازِحٍ مَا نَزَحَ [یَنْزَحُ‏] عَنَّا...

جانم فدایت، تو پنهان شده ‏اى هستی که از میان ما بیرون نیستى...

جانم فدایت، تو دورى هستى که از ما دور نیست...

جانم فدایت...


منبع : پــله پــله تا ـخــداگمشده
برچسب ها : مادرش ,جانم ,گمشده ,مادر ,صدای ,جانم فدایت، ,أَنْتَ مِنْ ,بِنَفْسِی أَنْتَ

اینجا حسینیه است، ملائک نشسته اند

:: اینجا حسینیه است، ملائک نشسته اند

به او میخورد پنجاه سال بیشتر داشته باشد.شاید هم نوه ها و نتیجه هایش از سروکولش بالا می روند!

باراولش بود که به جلسه آمده بود و هرچنددقیقه بایکی درباره گرمای هوا صحبت میکردآخرین بارهم بازهرا گرم حرف زدن شد و به او گفت 27 بار به کربلا مشرف شده است و آه حسرتی که ازجان ما برخاست... گاهی هم همنوای مردم تکبیرمیگفت و یا حرفهای سخنران را تایید میکرد.

موقع عزاداری چشمایش خیس باران شده بودند.

وقتی به پخش غذاها مشغول شدیم غذای دیگری برای بیمارش طلب کرد و من خداخدا میکردم که امشب غذا اضافه بیاید..

او غرق عزای مولا بود و من گهگاهی خیره به چشمان خیس روی صفحه پروژکتور سبدهای غذا رامی رساندم تا خاک پای همه این بزرگواران باشم.

و من خدارا شکر میکردم که قسمتم شد نوکری خانه ی ارباب..

.


+از آرشیو وبلاگ؛برای یادآوری این نکته که آقا نوکرتان غیراینجا جایی برای رفتن نداره...امسال هم مهرنوکری تانرابرسینه مان می کوبید؟

منبع : پــله پــله تا ـخــدااینجا حسینیه است، ملائک نشسته اند
برچسب ها :

هفــده یـــازده

:: هفــده یـــازده

مثلا گاهی هم میشود
آدم روز تولدش
بالای همه برگه ها سال نود وچهار را
با سال -----وچهار اشتباه بگیرد!!
شاید هم این ذهن است که سفر کرده به همان روزها و دقیقه ها!
به همان گریه ی زندگی...
به همان آهنگ جدایی..
اصلا به نظرم
افتادن در حلقه ی دهه ها اصلا اتفاق خوشایندی نیست...
حالی است بین بهشت وجهنم ؛مثل برزخ...
لحظه ای غرق می شوم در دل همه ی تبریک ها و خوش آمد گویی ها!
لحظه ای هم می اندیشم به سرآغاز قصه ی سفر؛به خدایی که جز او کسی نبود...
ساعتی دلخوشم به هدیه های زیبا و پر محبت دیگران
و ساعتی دیگر محزون و شرمسارم از آن لبخندی که نوای "تبارک الله"را بر جهانیان نواخت...
روز تولد روز عجیبی است؛
هم باید شادی کرد
وهم
نفس را محاسبه کرد...

ترس دارد نزدیک شدن به "قبل ان تحاسبوا"...



منبع : پــله پــله تا ـخــداهفــده یـــازده
برچسب ها :

سفری سرخ در نهج البلاغه

:: سفری سرخ در نهج البلاغه

همه روزهای زندگانیش را درپی یافتن راز این کتاب بسر میبرد و راز آن مرو بزرگ را دراین کتاب جستجو میکرد...همه شهدا همراهشان قرآنی درحیب داشتند که تنهاییشان را باآن پرمیکردند اما او،برای قرآنش همنشینی اختیارکرده بود تاکه شاید هر کدام دیگری را معنا کنند...هرکتابی که اسم این بزرگ مرد تاریخ را در سینه داشت،در لیست خریدش قرارمیگرفت .. عطش او هیچگاه تمامی نداشت...
هر بار که خطبه ای را شروع میکرد،دوباره سوز دل این شجاع مرد و سنگینی جراحتی بر دلش سنگینی میکرد،امانش را می برید و دوباره از اول...
او همنشین این کتاب شده بود که پشتیبان ولایت فقیهش بود؛که برای اصل ولایت فقیه در قانون اساسی تلاشهای بسیاری کرد؛ همین مرد بود که دل او را به سمت امام خمینی متمایل کرده بود...
او به راستی می کوشید تا متمسک شود به عترت و کتاب رسول الله تا که برپیامبر رحمتش وارد گردد...
تمام زندکی در پی یافتن حقیقتی بود که گویی دلیل زیستنش شده بود؛وقتی که با زندگی این بزرگوار آشنا شوید،محال است که شب سر بر بالین بگذارید وخطی از نهج البلاغه را نخوانده باشید...

 


نهج البلاغه گنج ناشناخته عظیمی است که خیلیهامان از آن غافلیمکه خیلی هامان تا آن را نخوانیم نمی توانیم بفهمیم اطرافمان جه می گذرد،که تا گوش شنوای درد دل امیرالمومینین نباشیم،نمی توانیم اشکهای امام خامنه ای را درک کنیم؛که نمی توانیم بدانیم چه دردی دارد وقتی ندای این عمار رهبرمان با صدای امیرالمومنین درگوش تاریخ طنین انداز می شود...از اول نهج البلاغه که شروع به خواندن کنی،محال است اشکی از گوشه چشمانتان رها نشود وقتی ببنید مولایتان چه دل پردردی داشته اند ؛وقتی می فرمایند"لا رای لمن لا یطاع"ومحال است آه حسرت و ناله جانسوز سرندهید وقتی بخوانید آن شیرمردی که در کوچه های بنی هاشم دهان به نفرین نگشود با چه سینه پردردی می گوید"خدایابهتراز اینان را به من عطا کن و به جای من شری براینان بگمار"

اصلا میتوان درک کرد بادل مولا چه کرده اند که به خدایش می گوید"خدایا من از اینان ملول گشته ام"؟!...
نهج البلاغه را بایدنوشید،تا نهج البلاغه نخوانیم غربت مولایمان و امام زمانمان برایمان مجهول خواهد بود ؛
نمی توانیم درک کنیم که چه کردند با نائب امام زمان که جانشان را (که هزاران بارجانهایمان فدای خاک پایش باد)ناقابل دانستند و با ناله فرمودند"جان ناقصی دارم..."
کتاب سفر سرخ را بخوانید تا که شهید علم الهدی پیوندی دهد میان شما و نهج البلاغه را...چقدر خلیفه های خدا برروی زمین غریبند...
چقدر دلم پر می کشد برای هویزه..برای آن شهدای همیشه زنده ایکه عمار رهبرشان بودند...
امام زمانم
یعنی می شود من داغی نباشم برسینه تان؟که حداقل دراین هجمه شیاطین ازهرسو که شمارا احاطه کرده اند،بچه های شیعه ی کشور ایران اسلامی که سایه ثامن الحجج برسرشان و پیاده روی حرم جدتان آرزویشان است،مایه دلگرمی تان باشند؟..
خدایا غم جدایی سخت است ؛خیلییی...

عَزیزٌ عَلَیَّ أَنْ تُحیطَ بِکَ دُونَیِ الْبَلْوی، وَ لایَنالُکَ مِنّی ضَجیجٌ وَ لا شَکْوی...

اللهم عجل لولیک الفرج


+کتاب سفرسرخ/زندگی نامه شهید علم الهدی

منبع : پــله پــله تا ـخــداسفری سرخ در نهج البلاغه
برچسب ها : البلاغه ,کتاب ,امام ,توانیم ,کرده